مغز نوشته!

هدفون را در گوشم میگزارم و Escape را play میکنم.سفر آغاز میشود.پرواز به جایی که بسیار از من دور است

در خانه را باز میکنم و بیرون میایم.برف تازه قطع شده و ابرها کنار رفته اند.شب هشتم ماه است.سفیدی برف با تابش نور رنگ پریده  ماه در هم آمیخته و فضایی سرد و تاریک را به وجود آورده.از پله ها پایین میایم و قدم در راه میگزارم.صدای له شدن برف در زیر پا سکوت شب را میشکند. در راه  حس میکنم چشمهایی مرا دنبال میکنند.نه،حتما توهم است.به راهم ادامه میدهم.به جایی از راه میرسم که در روز همچون شب تاریک است،اما در این شب سرد و تاریک از روز هم روشنتر به نظر میرسد.به مقصد نزدیک میشوم.باغ در شبی چنین سرد و تاریک بسیار زیباتر از قبل به نظر میاید.به درخت تنومند گردو تکیه میدهم و …

ناگهان بلند می شوم،چه مدت در اینجا بوده ام؟Escapeهمچنان ادامه دارد،موسیقی هم  در این شب سرد طولانی تر از همیشه به نظر می رسد.انگار زمان کش آمده.دیگر قسمت سوم موسیقی فرا رسیده و وقت بازگشت است.در راه برگشت به همان مکان روشنتر از روز میرسم،اما این بار دیگر به جز سفیدی کمرنگ برف چیزی به جز تاریکی وجود ندارد،آسمان را نگاه میکنم،و به ماهی می نگرم که در حال بیرون آمدن از پشت ابرهای تاریک است.دوباره حس میکنم که چشمهایی مرا دنبال میکنند.نه این بار دیگر نمیتواند توهم باشد.به درستی که ارواح هم برای تماشا از جایگاه خود بیرون آمده اند.حال حس میکنم دیگر تنها نیستم.

دیگر به خانه رسیدم،Escape در حال اتمام است و این به معنای اتمام سفر است.سفری به همراه اشباح و در سردی و تاریکی.

پ.ن:اونایی که من رو میشناسن میدونن که من کجا رو میگم تو متنم،اینم خود آهنگ برای اونایی که دوست دارن تجربه ای مثل تجربه من داشته باشن

برچسب‌ها: , , , , , , , ,

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.